محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
47
تفسير قرآن صفى على شاه
قانتون جمله بپيش وجه ذات * قانتون يعنى كه معدوم الذوات در مقام انقيادند و سجود * بالحقيقه يعنى از وجه وجود بىوجودش كى وجودى ممكن است * يا به باطن يا به ظاهر بين است بر سماوات و زمين است او بديع * كه بامرش گشته موجود آن جميع چون ارادهء او بامرى ميرود * گويد آن را شو بآنى مىشود آيتى ارض و سما ز آيات اوست * در هويدايى ظلال ذات اوست كرده حق در وى تجلى اسم نور * هم بنور او كرد در خارج ظهور گشت ظاهر از وجود ممكنات * ممكنات اعنى تعينهاى ذات بالتحقق هست مع با كل شىء * نزد عارف بالمقارن ليك نى هم بود در ذات غير از كل شىء * بالمزايل بالمفارق ليك نى بل بود مع زان رهى كز ذات خود * فيض هستى داده بر ذرات خود بل بود غير از رهى كاندر وجود * مطلق آمد ذاتش از هر گون قيود چون نباشد قيد اطلاقش بذات * شد مقيد اندر افعال و صفات چون نباشد شرط تقييدش ببود * گشت مطلق بىزهر قيدى وجود باعتبارات تعين پس وجود * خلق باشد يعنى آمد در شهود باعتبار لا تعين هست حق * هم منزه نزد عقل از ما خلق اى برون ز انديشه و افهام ما * وز خيال و عقل و وهم خام ما كى كسى از سر ذاتت واقف است * از تو است ار دل برمزى عارفست چون اراده ساختى عرفان خود * عقل را آموختى برهان خود تا شناسندت ببرهان و دليل * عقل و برهان بود و رنه قال و قيل چون عقول خلق باشد مختلف * بر تو هر كس شد ز راهى معترف آن يكى داند ترا از راه عقل * وان يك از تقليد محض و حيث نقل وان يكى را عقل و نقل افسانه است * ديده رويى وز غمت ديوانه است من ندانم آن چه راهى و ان چه روست * داند آن كو عالم آرا حسن اوست جز كه بينم كاندر اين ديوانه دل * آتشى از عشق باشد مشتعل هر زمان گردد بنوعى شعلهور * سوزد از من هر چه آرد در نظر آتش عشق اوفتد در هر مقام * غير سوزد يار ماند و السلم باز بشنو از ارادهاش كآنچه گفت * آن بكونيت شود در حال جفت نيست او را صوت كآيد در خروش * يا گهى ناطق شود گاهى خموش بلكه چون ذاتش اراده جو شود * آن اراده عين گفت او شود خواست ذاتش بلكه چيزى را بحول * خواست آمد هم بفعل و هم بقول [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 118 ] وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ( 118 ) و گفتند آنان كه نميدانند چرا سخن نميكند ما را خدايا بياورد ما را حجتى همچنين گفتند آنان كه پيش از ايشان مثل گفتار ايشان شباهت داشته بهم دلهاشان بتحقيق بيان كرديم آيتها را براى گروهى كه يقين كنند ( 118 ) گويد آن كس كه بدانش نيست جفت * حق چرا با ما نميآيد بگفت نيست چون از علم توحيدش نشان * بر گمانش حق چو او دارد بيان علم گر ميداشت بر توحيد او * كى چنين ميگفت از ترديد او حق اراده كرد عالم هست شد * عرش و فرش از نيم جامش مست شد آمدند اندر ظهور اشيا همه * قطرهء تو چيست زان دريا همه پيش موجى لاشى و دلخون شوى * پيش دريا آفرين تا چون شوى گر ز توحيدت خبر بود اى دبنگ * ميشنيدى حرف او از چوب و سنگ پس چه گفتند انبياء و آن كرام * كه نكردى فهم و نشنيدى كلام سد نمودى هر چه بودت رابطه * پس سخن خواهى ز حق بيواسطه مست بودى يا نبودت هيچ گوش * كاين همه گفتار ناوردت به هوش اين بران ماند كه مىبردت ز هوش * پرسى آن گه نشهء را از ميفروش كان نشاط باده اندر وى كجا است * جاى آن بنما اگر گويى تو راست گويد او با چون تو خامى گيج و مست * من چگويم نشأة مى در تو است چشم پوشيدى ز نور وحدتش * باز خواهى از رسولان آيتش كز چه نايد آيتى ما را متين * اين چنين گفتند قومى پيش ازين در عناد و شرك باشد سر بسر * قلبهاشان بر شبيه يكدگر جمله يعنى در هواى نفس دون * شبه هم باشند اندر آزمون نفس سركش دارد اندر جزء و كل * از هواها نفى و انكار رسل ما بيان كرديم آيتهاى دين * بهر آن قومى كه دارند آن يقين [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 119 تا 120 ] إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ ( 119 ) وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ ( 120 ) بدرستى كه ما فرستاديم تو را به حق مژده دهنده و بيم دهنده و پرسيده نشود از ياران دوزخ ( 119 ) و هرگز خشنود نشوند از تو يهود و نه ترسا تا آنكه پيروى كنى كيش ايشان را بگو بدرستى كه هدايت خدا آن هدايتيست و اگر پيروى كردى خواهشهاى ايشان را بعد از آنكه آمد تو را از دانش نباشد مر تو را از خدا هيچ دوستى و نه يارى كنى ( 120 ) ما فرستاديم بالحق اى رسول * هم بشير و هم نذيرت در نزول بر جنان باشى مطيعان را بشير * بيم بدهى عاصيان را از سعير هيچ اگر نايند در دين سليم * خود تو كى پرسيده كردى از جحيم كس نپرسد از تو هيچ اى مستطاب * كز چه زين دو نان نشد رفع حجاب از تو كى خشنود گردند اى ودود * از رهى هرگز نصارى و يهود تا كه گردى پيرو آيينشان * در عيان هم ملت و هم دينشان